روزي‌ بر بلندترين‌ شاخه‌ درختي‌ كهن‌سال‌ قاصدكي نشسته‌ بود و نفس‌ تازه‌ مي‌كرد. كم‌كم‌ نسيمي‌ از دوردست‌ رسيد و لابلاي‌ شاخه‌ها وزيد. قاصدك به‌ ساقه‌ نازك‌ برگي‌ چسبيد و مژك‌هايش‌ را بست‌. 
نسيم‌ گذشت‌. قاصدك‌ چشم‌ گشود، كنار او حباب‌ كوچكي‌ روي‌ برگ‌ نشسته‌ بود. قاصدك‌ گفت‌: «به‌به‌، چه‌ قاصدك‌ قشنگي‌!» 
حباب‌ گفت‌: «من قاصدك نيستم، من‌ حباب‌ هستم‌، آن‌ قاصدك‌ كه‌ مي‌بيني‌ تصوير خود تست‌.» سپس‌ نور آفتاب‌ را به‌ روي‌ قاصدك‌ تاباند. 
قاصدك‌ مژك‌هايش‌ را در تصويرش‌، كه‌ بر سطح‌ حباب‌ منعكس شده بود، شانه‌ كرد و گفت‌: «بگو بدانم‌ از كجا آمده‌اي‌؟» 
حباب‌ درخشيد و گفت‌: «روزي‌ در شهري‌ دور، كودكي با كف‌ صابون‌ حباب‌هاي‌ فراواني‌ به‌ هوا پراكند. من‌ يكي‌ از آن‌ها بودم‌. 
نسيم‌ ما حباب‌ها را بر فراز خانه‌هاي‌ شهر برد.
هر يك‌ از ما تصوير ديگران‌ را در خود منعكس‌ مي‌كرد. 
رفته‌ رفته‌ همراهانم‌ قطره‌هايي‌ شدند و بر زمين‌ چكيدند. 
اما من‌ با‌ ياري‌ نسيم‌ از دشت‌هاي‌ وسيع‌ گذشتم‌. از چشمه‌ها و رودها گذشتم‌، از كوه‌ها و تپه‌ها، باغ‌ها و جنگل‌ها گذشتم‌. مي‌داني‌؟ عمر ما حباب‌ها كوتاه‌ است‌؛ آرزو داشتم‌ آنقدر بمانم‌ تا ماجراي‌ اين‌ سفر را براي‌ كسي‌ تعريف‌ كنم‌.» 
قاصدك‌ گفت‌: «تو دوست‌ خوب‌ مني‌! كاش‌ هميشه‌ كنارم‌ بماني‌. چيزهاي‌ زيادي‌ مي‌داني‌ كه‌ به‌ من‌ بياموزي‌.» 
حباب‌ لرزيد و گفت‌: «قاصدك‌ دلربا، نزديك‌ من‌ نيا!
مژك‌هاي تو ممكن‌ است‌ به‌ زندگي‌ من‌ پايان‌ دهند.
 قاصدك‌ جلوتر سُر خورد و گفت‌:مژك‌هاي‌ من‌  لطيفند، مي‌توانم‌ ترا در پناه‌ خود بگيرم‌.»
سپس نزديك‌تر شد و با مژك‌هايش‌ او را به‌ نرمي نوازش‌ كرد. دست هايت را از روي گونه هايم برندار تا همه چيز سرجايش بماند. دستهايت را اگر برداري .اشك هايم پايين مي لغزد .آن وقت نه از لبخند چيزي مي ماند و نه از برق چشمانم. قاصدك او را در آغوش گرفت.
حباب‌ از شعف‌ و شادي‌ شفاف‌تر شد و تصوير قاصدك‌ را در تمامي‌ سطح‌ خود منعكس‌ كرد و گفت‌: «خورشيد در حال‌ غروب‌ است، براي‌ من‌ هيچ‌ جا امن‌ نيست‌.» 
قاصدك‌ گفت‌: «من‌ قاصدكي‌ ناچيز و ضعيفم‌، دانه‌اي‌ دارم‌ كه‌ بايد فردا به‌ مقصد برسانم‌، اما مي‌تواني‌ تا طلوع‌ خورشيد كنار من‌ آسوده ‌باشي‌.» 
حباب‌ غلتي‌ زد و گفت‌: «خسته‌ام‌. راه‌ درازي‌ آمده‌ام‌. بايد استراحت‌ كنم‌‌.» 
قاصدك‌ مژك‌هايش‌ را از هم‌ گشود، حباب‌ را در ميان‌ گرفت‌ و هر دو در آغوش‌ هم‌ به‌ خوابي‌ عميق‌ فرو رفتند. 
آن‌ شب‌، هر دو خواب‌هاي‌ خوشي‌ ديدند. حباب‌ خواب‌ قاصدكي ديد كه‌ دانه‌اش‌ را در سرزميني‌ دور كاشته‌ و در انتظار باران‌ است‌. 
قاصدك‌ نيز خواب‌ صدها حباب‌ در آسمان‌ شهر ديد كه‌ هر يك‌ تصوير خورشيدي‌ را منعكس‌ مي‌كردند. 
صبح‌ زود روشني‌ بامداد از آمدن‌ خورشيد خبر داد. قاصدك‌ با نغمه‌ پرندگان‌ از خواب‌ برخاست‌. مژك‌هايش‌ را كش‌ و قوس‌ داد واطراف‌ را نگريست‌،
 حباب‌ نبود.
با اولين‌ نسيم‌ به‌ پرواز در آمد، اما هر چه‌ گشت‌ حباب‌ را نديد. 
خورشيد از پشت‌ كوه‌ سر زد و بالا و بالاتر آمد...
نور خورشيد حالا در قطره‌ آبي‌ منعكس‌ مي‌شد كه‌ روي‌ دانة دل‌ قاصدك‌ نشسته‌ بود.
و قاصدك .... چشمانش را همانجا كه پاهايش را گم كرده بود گذاشت و پرواز كرد.
و همه تن گوشش شد .تا سينه اش مامن راز ديگران باشد.
و آرزوها پرواز كردند
شاپرك راز زيستن را بر بالهاي ناتوان بادبادك نجوا كرد و بادبادك بي بال و بي پر پرواز كرد.



نوشته شده توسط قاصدك | ۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۷:۰۰:۲۴ | آرشيو نظرات (4) :موضوع |عشق قاصدك