كاري كه از حد توانايي خود خارج بود....
به خود نگاه كرد. به قدرت خود... به نتوانستن خود
اميد را از دست داده بود.خسته و ناتوان در كنار درختي نشست.
آسمان صاف و مهتابي بود.
ستاره ها شروع به درخشيدن كرده بودند.
آدمك با چشمان سياه خود به ستاره ها نگاه مي كرد.
چشمانش شروع به درخشيدن كرد، عين ستاره ها.
به همه ي رنج هاي خود فكر كرد. آيا افسوسي را احساس مي كرد؟
دلش هدف مي خواست.... كه نداشت...
اشك از چشمانش جاري شد. آرام... آرم...درتاريكي شب گريست
او زندگي اي مي خواست كه غمي نداشته باشد.او شادي مي خواست
شادي چه در زندگي خود و چه اطرافيانش..
همه بايد شاد مي شدند.
سعي كرد پاهايش را محكم نمايد و دوباره شروع به حركت كند. قوي و محكم ... ولي نمي توانست
ناگهان چشمش به پرنده اي افتاد. ضعيف و كوچك بود. ضعيف تر از خودش
ولي همچنان پي تلاش بود.كشان كشان خود را به زير برگ درختي كشيده بود و توان پريدن نداشت.
آدمك جلو رفت و پرنده را صدا زد. پرنده با وحشت سرش را از زير برگ بيرون آورد و با ترس گفت: چه شده ؟ تو با من چه كاري داري؟
آدمك به او گفت : تو هم عين من ناتوان و ضعيف هستي؟
پرنده لبخندي زد و ترسش ريخت و گفت: ضعيف؟
نه اصلا ... من تنها جوانم و كوچك
بايد زندگي بگذرد تا من پخته و توانمند گردم.
زندگي كه در گذر است با خود تجربه مي آورد...عشق و محبت مي آورد.
فكر و هوش مي آورد.
عاقلانه ديدن... عاقلانه زندگي كردن با احساس و عشق و با محبت و تلاش يك هنر است.
آدمك سخن هاي پرنده ي كوچك را خوب به دل سپرد.
چشمانش خيلي خسته بودند.پرنده ي كوچك در كنار آدمك به خواب رفته بود.
آدمك آرام انگشتان خود را بر تن ضعيف پرنده كشيد و در دلش گفت:
به اين زيبايي و كوچكي چه اميد بزرگي به آينده دارد.
من نيز جوانم بايد بتوانم عين اين پرنده پر اميد باشم.
ناگهان ستاره اي با تمام وجود در قلبش درخشيد.
چشمان آدمك مجذوب ستاره شد.
همچنان بودند تمام آن چيزهايي كه آدمك با تمام وجود دوستشان داشت.
زندگي خود را... پدرو مادرش را .... خانواده اش را... كارش را ... و همه آن چيزهايي كه باعث شاديش بودند.
عشق و محبت در قلبش بود و همچنان پر احساس
در اين فكر ها بود كه زير درخت خوابش برد.
حسش ميكرد. تمام آن چيزهايي كه برايش مهم بودند.جلوي چشمانش در پرواز بودند.
دستانش را دراز كرد و همه را به آغوش كشيد و بر روي قلبش گذاشت.
حس تپيدن در وجودش دوباره شكل گرفت. قلبش دوباره آرام شد
و با عشق به همه داشته هايش افتخار كرد.
با همه آرامش با دنياي كودكي خود شاد بود.
دوباره خوشحال و شاد شد. حس كرد مي تواند غم ها را دور بريزد... مي تواند خودش باشد. ميتواند شادي را حفظ كند. قوي و محكم شده بود.
قوي تر از آني كه فكرش را مي كرد. او بايد بماند تا ديگران را شاد كند.
خدا با اوست و باعث مي شود هيچ وقت غمي به او نرسد.
ناگهان با صدايي تمام آن روياها از هم پاشيدن/.
صدا ،صداي آن پرنده ي زيبا بود.
چشمانش را گشود.پرنده ي كوچك بر بالاي شاخه درخت نشسته بود. او پريده بود.
آدمك به پرنده گفت: تو توانستي پرواز كني؟!!!!!!!
تو موفق شدي؟!!!
پرنده شاد و خوشحال گفت: خواستن،توانستن است.
و آدمك متوجه اين كلمه مادرش شد. آدمك نفس عميقي كشيد و دوباره با احساس و عشق به زندگي ادامه داد.
نوشته شده توسط قاصدك | ۶ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۰۶:۵۷:۴۱ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |زندگي ادمك